دستانت سبز، زردها می ریزند
آغوشت سرخ، سردها می ریزند
طوفانی، آنقدر که با رد شدنت
از شاخه شهر، مردها می ریزند
از حرف ها پُرم:
ابری که یخ زده است
از برف ها...
بغضیم که در گلوی هم می خندیم
چهل تکه به چهل رفوی هم می خندیم
پشت سرمان دست به خنجر داریم-
هر بار که پیش روی هم می خندیم
مثل باغی از انار
در میانه ی خزان
گونه ات رسیده است
دور برگردانم
راه تا گوشه ی تنهایی من نامده
بر می گردد...
- آزادی آفتاب آخر تا چند؟
- خورشید که هیچ، ماه را هم در بند...
از بین تمام جمع خفاشی گفت:
باید کلک ستاره ها را هم کند
ایل ابرهای سیاه
در مسیر کوچه ی ما
گرد و خاک ِ باران است
سایه ی ابرهای مساله دار
داد ِ گنجشک های آواره
برف بر شانه ی درخت چنار...
از بازی بخت، توی جنگل تنهاست
بیگانه و سخت توی جنگل تنهاست
هی سوزن کاجهاست بر گرده سیب
یک دانه درخت توی جنگل تنهاست
بر این باغ ترک خورده
در این پاییز طولانی
رسول تازه ای بفرست با اعجاز بارانی...